آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
مشک بر دوش به دریا آمد
گذر نخلستان
مشک بر دوش به دریا آمد
همه گفتند که موسی آمد
نفس آخر ماهی ها بود
ناگهان بوی مسیحا آمد
از سر و روی فرات، آهسته
موج می ریخت که سقا آمد
او قسم خورده که سقا باشد
آن زمانی که به دنیا آمد
دست بر زیر سر آب نبرد
علقمه بود که بالا آمد
از کمین گذر نخلستان
با خبر بود که تنها آمد
کاش آن تیر نمی آمد، حیف
از ید حادثه امّا آمد
انکسار از همه جا می بارید
از حرم شاه حرم تا آمد
داشت آماده ی هجرت می شد
که در این فاصله زهرا آمد
از دل علقمه زیبا می رفت
مثل آن لحظه که زیبا آمد
علیرضا لک
گل محمدی بی مثال یعنی تو
نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو
عروج کردن سمت کمال یعنی تو
نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتراز جریان خیال یعنی تو
محبت تو همان آیینه است و مهرت آب
تو آب و آیینه پس زلال یعنی تو
ز برگ های تو بوی رسول می آید
گل محمدی بی مثال یعنی تو
مسیر رد شدنت را کسی نگاه نکرد
جمال زیر نقاب جلال یعنی تو
برگرفته از وبلاگ نود وپنج روز باران
به داغ غمت مبتلایم، حسین
به داغ غمت مبتلایم، حسین
چو نی از غمت در نوایم حسین
مرانی مرا از در خانهات
اگر چه بدم، آشنایم حسین
اسیر هوایم، سراپا خطایم
ولیکن محب شمایم حسین
تو دستم بگیر از کرم ای کریم
که من بنده ای بینوایم حسین
تویی مظهر رحمت کردگار
من آن عاصی پر خطایم حسین
به هنگام بیماری و درد و غم
دهد تربت تو شفایم حسین
نما دعوتم بار دیگر زلطف
که من عاشق کربلایم حسین
نوازش کن از لطف و احسان مرا
که کلب در این سرایم حسین
به اشک تو من آبرو یافتم
بود گوهر پر بهایم حسین
بود نام تو روز و شب ذکر من
شده زینت هر دعایم حسین
به هنگام مردن به لطف خدا
بود آخرین حرف نایم حسین
به فردای محشر که دستم تهی است
تویی طالب اشکهایم حسین
بگو هاشمی با خلوص و صفا
که بر آستانت گدایم حسین
السلام علیک یا ارباب ...
خورشید سربرهنه برون آمد چون گوی آتشین و سراسر سوخت
آیینههای عرش
ترک برداشت قلب هزارپاره حیدر سوخت
از فتنههای فرقه
نوبنیاد، آتش به هر چه بود و نبود افتاد
تنها نه روح پاک
شقایق مرد، تنها نه بالهای کبوتر سوخت
حالت چگونه بود؟
نمی دانم، وقتی میان معرکه می دیدی
بر ساحل شریعه
خون آلود آن سروِ سربلند تناور سوخت
جنگاوری ز اهل
حرم کم شد، از این فراق قامت تو خم شد
آری، میان آتش
نامردان فرزند نازنین برادر سوخت
هنگام ظهر کودک
عطشان را بردی به دست خویش به قربانگاه
جبریل پاره کرد
گریبان را وقتی که حلق نازک اصغر سوخت
در آن کویر تفته
آتشناک آنقدر داغ و غرق عطش بودی
تا آنکه در مصاف
گلوی تو حتی گلوی تشنه خنجر سوخت
چشمان سرخ ملتهبی
آنروز چشمانتظار آمدنت بودند
امّا نیامدی و از
این اندوه آن چشمهای منتظر آخر سوخت
می خواستم برای
تو، ای مولا، شعری به رنگ مرثیه بسرایم
امّا قلم در اوّل
ره خشکید، اوراق ناگشوده دفتر سوخت
یدالله گودرزی




