
دل بی قرار نیست ادا در می آوریم
چشم انتظارنیست ادا در می آوریم
عمریست درتلاطم دنیا ولذّت است
وقف نگار نیست ادا در می آوریم
مرغی که هر زمان سر یک بام می پرد
دنبال یار نیست ادا در می آوریم
قلبی که دل به صحبت سرما سپرده است
فکر بهار نیست ادا در می آوریم
اصلاً دلی که مست ریا و ربا شود
گوشش به کار نیست ادا در می آوریم
برلب دعای ندبه و دل غرق شهوت است
این انتظار نیست ادا در می آوریم
آقا محبّ واقعی ات در میان ما
یک از هزار نیست ادا در می آوریم
محمدعلی رحیمی

اشکی برای گریه به این دیده ها دهید
دستی برای سینه زدن دست ما
دهید
روزیّ اشک ما بود از روضه
ی شما
جز روضه رزق گریه ی ما را
کجا دهید
زنجیر و شال و بیرق و
پیراهن سیاه
چشم انتظار مانده که اذن
عزا دهید
اینجا مریض هر چه بخواهید
حاضر است
هر کس گرفت چشم شما را شفا
دهید
بانیّ روضه های محرم که
گشته اید
بانی خیر گشته به ما کربلا
دهید

از فراق کربلا پیوسته دارم زمزمه
ترسم این هجران دهد آخر به
عمرم خاتمه
دوست دارم تا بگریم در
کنار قتلگاه
بشنوم در گوشه ی مقتل صدای
فاطمه
دوست دارم تا شود از گریه
چشمم جام اشک
با سرشک دیده سقایی کنم در
علقمه
دوست دارم مرقد شش گوشه
گیرم در بغل
اشک ریزم بر رخ و باشم
دعای گوی همه
دیده بستم از همه عالم ،
دلم در کربلاست
بر لبم دائم بود این بیت
زیبا زمزمه
بر مشامم میرسد هر لحظه
بوی کربلا
در دلم ترسد بماند آرزوی
کربلا

|
نظر به بندگان اگر، ز مرحمت خدا کند |
|
قسم به ذات کبریا، ز یُمن مرتضى کند |
|
خدا چو هست رهنمون ، مگر دگر چرا و چون |
|
که او کند هر آنچه را که حکمت ، اقتضا کند |
|
ز قدرت یداللّهى ، کسى ندارد آگهى |
|
وسیله اش بود علىّ، خدا هر آنچه را کند |
|
به جنگ بدر و نهروان ، علىّ است یکّه قهرمان |
|
نِگَر که دست حقّ عیان ، قتال اءشقیا کند |
|
به روى دوش مصطفى ، نهد چو پاى مرتضى |
|
نگر به بت شکستنش ، که در جهان صدا کند |
|
به رزم خندق و اُحد، به قتل عمرو و عبدود |
|
خدا بدستِ دست خود، لواى حقّ به پا کند |
|
چو افضل از عبادت خلایق است ضربتش |
|
علىّ تواند این عمل ، شفیع ما سوى کند |
|
به پیشگاه کردگار، ز بس که دارد اعتبار |
|
دیون جمله بندگان ، تواند او اءدا کند |
|
نماز بى ولاى او عبادتى است بى وضو |
|
به منکر علىّ بگو، نماز خود قضا کند |
|
هر آن که نیست مایلش ، جفا نموده با دلش |
|
بگو دل مریض خود، به عشق او شفا کند |
|
علىّ است آن که تا سحر، سرشک ریزد از بصر |
|
پى سعادت بشر، ز سوز دل دعا کند |
|
علىّ اءنیس عاشقان ، علىّ پناه بى کسان |
|
علىّ امیرمؤ منان ، که مدح او خدا کند |
|
پس از شهادت نبىّ، که را سزد به جز علىّ |
|
که تا به حشر آدمى ، به کارش اقتداء کند |
|
قسیم نار و جنّتش ، ترازوى محبّتش |
|
که مؤ منان خویش را، ز کافران جدا کند |
|
گهى به مَسند قضا، گهى به صحنه غزا |
|
گهى به جاى مصطفى ، که جان خود فدا کند |
|
علىّ است فرد و بى نظیر، علىّ مجیر و دستگیر |
|
که نام دلگشاى او، گره ز کار وا کند |
|
ز کار قهرمانیش ، پر است زندگانیش |
|
نگین پادشاهیش ، به سائلى عطا کند |
|
امیر کشور عرب ، ثناکنان ، دعا به لب |
|
برد طعام نیمه شب ، عطا به بینوا کند |
|
ز کوى شاه اولیاء، که مهر اوست کیمیا |
|
کجا روى بیا بیا، که دردها دوا کند |