پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
این سرزمین غمزده در چشمم آشناست
این خاک بوی تشنگی و گریه می دهد
گفتند:«غاضریه» و گفتند:«نینوا»ست
دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست
توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه هاست
یحیای اهل بیت در آن روشنای خون
بر روی نیزه دید سر از پیکرش جداست
توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در «منا»ست
باران تیر بود که می آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست
افتاد پرده ، دید به تاراج آمده ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست
برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید که در آسمان عزاست
الا خورشید عالمتاب ،ارباب
قرار هر دل بیتاب، ارباب
نه تنها من که دیدم آفرینش
تو را میخواندت ارباب، ارباب
به هر ابری که افتد چشم مستت
از او بارد شراب ناب، ارباب
تو آن بودی که هر شب در بر تو
گدایی میکند مهتاب ،ارباب
من آن در را که غیر از او دری نیست
کنم با قلب دقالباب، ارباب
بیاد چشم تو بیمارم امشب
طبیبا بر سرم بشتاب، ارباب
اگرچه ریزه خوارم بازگویم
بیا امشب مرا دریاب ،ارباب
به بیداری اگر قابل نباشم
مرا امشب بیا در خواب، ارباب
چو شمعی در هوای کربلایت
دلم شد قطره قطره آب، ارباب
ز چشمانم از این چشم انتظاری
چکد هم اشک هم خوناب، ارباب

باز دلم نغمه ماتم گرفت
بوی خدا بوی محرم گرفت
صدای زنگ قافله می رسد
ارض و سما را همه جا غم گرفت
قصه کربلای خونین یار
جان زهمه عالم وآدم گرفت
اعوذُ بالله مِن الکَربلا
بر لب پر فیض حسین دم گرفت
غصه قلب زینب از هجر یار
شیون پیغمبر خاتم گرفت
زمزمه غریب مادر حسین
بر لب او اشک دمادم گرفت
ناله طفلان ز عطش بی گمان
صبر وقرار از دلم علقم گرفت
نوای مظلوم حسین غریب
خواب ز چشم همه عالم گرفت
شعر حزین محتشم تا ابد
نقش به هر بیرق و پرچم گرفت
سینه عشاق ز مهر حسین
مُهر شدو عشق مجسم گرفت
جز تو ای داغ غمات بر دل زهرا مانده
کیست در خانه خود اینهمه تنها مانده
ماه در پیش تو حیرانی زانوزدهایست
چشم در چشم تو را غرق تماشا مانده
نقش سرخ جگرت ریخته بر صفحه طشت
یادگاریست که از غربت مولا مانده
این چه رازیست که در بارش باران بلا
روح سرشار تو آرام و شکیبا مانده
آری، ای سید مظلوم بلا ارث تو بود
نیمش از توست اگر کربوبلا جا مانده

