
علم بر دوش او مجنونتر از لیلای محزون است
پریشانتر زباد و گیسوان بید مجنون است
به سوی آب میتازد، به سوی تشنهتر گشتن
به سوی منزل آخر، که پشت وادی خون است
کف دستی ز آب آورد بالا در میانش دید
نگین تشنه پیغمبری که فخر گردون است
به آب افزوده شد آبی که در کف داشت از آن روز
پریشان لبش اروند و بهمنشیر و کارون است
گرفته در بغل چون جان شیرین، مشک و میتازد
به زیر بارش تیری که از اندازه بیرون است
به سقا گفت مولا با دلی خونینتر از فریاد
نمیدانی برادر بعد تو احوال من چون است
شکسته از غمت جام من ای قدقامت مستی
دلم ای جوهر هستی چو چشمت فرق در خون است
و سقا گفت از شرم است نه از جویبار و خون
اگر روی من ای خورشید عالمتاب گلگون است
حسین آرام میبوسد نگاه بیفروغی را
که زهرا تا قیامت از وفاداریش ممنون است

ساده میگویم که قلبم جای پای توست
دیدگانم نیز رد پای توست
این توهستی جای خون در رگ رگم
این دل و جان نیزهم مأوای توست
عقل، کفش کهنهای درپای تو
عشق، موج سرکش دریای توست
عشق تو ما را ضمانت میکند
عاشقی یک جرعه از معنای توست
هرچه زیبائیست در روی زمین
پرتوی از تابش سیمای توست
غنچهها نام تو را وا میشوند
هرشکفتن لهجه شیوای توست
با بهاری که تو بر پا کردهای
سرو مفتون قد و بالای توست
میزند بر سینهی دل با یاد تو
کربلای سینه عاشورای توست
بر گرفته از کتاب ؛در ردیف باران

کیست عاشق آن که تا
پروانه سان پروا کند جاى در آتش ز شوق
شمع، بى پروا کند کیست عاشق در جهان
چون سرور آزادگان کو به خون پاک خود
اسلام را احیا کند کیست عاشق آن که با
ایثار اکبر چون خلیل راز عشق بى نشان را
در جهان افشا کند کیست عاشق آن که از
دریا برآید خشک لب وز غم طفلان ز غیرت
دیده را دریا کند جان به قربان علمدارى
که گر دستش فتاد درگه اعجاز، چون موسى
ید بیضا کند دست عباس دلاور گشت
در میدان قلم تا بدان طومار مردى
را به خون امضا کند

آفـتاب از شرم خورشید
آب شد، باران گرفت در گــلوی تـشـنهی
پروانهها خون جان گرفت تـیـغ هـم وقـتی که می
بوسیـد رگهای تو را لاجرم خون خــورد و
بــوی آیــهی قرآن گرفت بـاد در دســتـان
عـبــاس تــو آرامــش ســرود لحظهای افتاد دستش بر
زمین طوفان گرفت مـن نـمـیدانم چه
فکری کرد آن لحـظه فرات کـه رسـیـدن تـا لـب
آن کـوه را آســان گرفت راز مـشـکـش را نمیدانم
که وقتی پاره شد آسمــان روی زمــین
افــتاد تــا بـاران گــرفـت