سایه بالا سرم از سر من کم نشو
روی نگیر از علی؛پیش علی خم نشو
ای گل بیمار من چقدر تب کرده ای
آب نشو پیش من اینهمه شبنم نشو
پا نشو کاری نکن این همه زحمت نکش
تازه زمین خورده ای باز مجسم نشو
دست قنوتت چرا رو به علی می کند
خجالتم می دهی کعبه دردم نشو
زمزمه شهر را می شنوی ای فاطمه
برو که راحت شوی اسیر این غم نشو
گریه ات این روزها کرببلا می کند
مادر کرببلا ماه محرم نشو
با دیدن جسمت بدنم می لرزد
با شستن پهلوت تنم می لرزد
با شستن زخم کوچه های نیلی
ای فاطمه(س) دارد حسنم می لرزد
استاد لطیفیان
گویند با یک گل بهار نمیشود اما من گلی دیدم که با رفتنش عالمی را خزان کرد . . .
مردک پست که عمری نمک حیدر خورد
نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد
ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد
هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم
نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد
آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم
مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد
سیلی محکم او چشم مرا تار نمود
مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد
حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد
باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد
قصه ی کوچه عجیب است مهاجر اما
وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد
محمدبنواری