یک بیت از دیده های زینب ....
چهل نفری که به خانه ی علی جا نشد
عجب است در چنین گودال ایستاده اند ...
یادش به خیر روز و شبم با حسین بود
ذکر بی اختیار لبم یا حسین بود
پا تا سر ِ عقیله سرو پا حسین بود
وقتِ اذان اشهدِ من یا حسین بود
ما تار و پودِ رشته یِ پیراهن همیم
یعنی من و حسین،حسین و من ِ همیم
دور از تو هست ولی دست از تو بر نداشت
خسته شده ست ولی دست از تو برنداشت
از پا نشست ولی دست از تو برنداشت
زینب شکست ولی دست از تو برنداشت
مانند من کسی به غم و رنج تن نداد
آه که غمی چنین به دلِ پنج تن نداد
یادش به خیر بال و پرش میشدم خودم
سایه به سایه همسفرش میشدم خودم
یک عمر مادر و پدر میشدم خودم
جایِ همه فدایِ سرش میشدم خودم
نام ِ حسین حکم ِ قسم را گرفته بود
یک شب ندیدنش نفسم را گرفته بود
حالا فقط به پیرُهنش فکر میکنم
میسوزم و به سوختنش فکر میکنم
دارم به دست و پا زدنش فکر میکنم
بسکه به نیزه و دهنش فکر میکنم ...
با روضه ی برادرم از هوش میروم
با ضجه هایِ مادرم از هوش میروم
وای از محاسن تو و انگشتهای شمر
وای از لب و دهان تو و جای پای شمر...
حامد خاکی
از من مخواه تابوت با چوب در سوخته
از من مخواه تابوت با گهواره شکسته
قدری برای حال و روز خود دعا کن
الله را بهر شفای خود صدا کن
ای مهربان بانوی من فکر پرت باش
کمتر دعا از بهر این همسایه ها کن
پهلو و بازویت علی را جان به لب کرد
فکری برای اشک چشم مرتضی کن
سفره بدون نان تو لطفی ندارد
برخیز از جا و تنورت را به پا کن
جان حسین و زینبت در آخرین بیت
گوشه نگاهی از کرم بر این گدا کن
محمد رضائی


